به نام خداوند پاکی ها
اینکه قلم بر دست
گرفته ام، ابراز شِکوه بدین صورت و نشر این مکتوب در بین تمامی اهالی شعر، شاید به مزاج
خیلی از این آقایان خوش نیاید، همانها که کباده ی شعر و ادب استان را به دوش
میکشند و ادعای آب و گل دارند، آب و گلی که خوب میدانیم چه چیزها در تنه ی کرم
خورده اش دارد و چرا خیلی ها را مجذوب خود کرده، حال اینکه خدمت به عرصه ی ادب در
کنج عزلت نیز ممکن است و چه حاجت است به تصرف میزها و نیمکتها ؟!
بگذریم، ما که عطای
اینگونه خدمت به ادبیات را به لقایش بخشیده ایم و میزها و صندلی ها و هر چه هست را
به همین آقایان تا خرخره فرو رفته در آب و گل وا نهاده ایم، دردی که مرا به نوشتن
این سوگنامه وادار کرده است درد تزویر است نه درد میز...
همگان میدانند که
جشنواره ی شعر فجر بزرگترین اتفاق ملی در زمینه ی ادبیات و اختصاصاً شعر میباشد،
یک گرد همایی عظیم از آثار قابل ارائه شاعران برتر ایران و جهان که همه ساله سعی
میشود با شکوه هرچه بیشتر برگزار گردد، شنیدن کلمه ی فجر ناخودآگاه ما را با چهره
ی سربلند انقلاب بزرگ مردم ایران در قرن اخیر مواجه میسازد و یقیناً هرگونه کوشش
در جهت برگزاری هر چه با شکوه تر این جشنواره در واقع کوشش در جهت اعتلای نام بلند
انقلاب و آرمانهای آن میباشد و به عکس!
هفته ی گذشته کاروان
اعزامی استان قزوین برای شرکت در جشنواره ی منطقه ای فجر که در محدوده ی سه استان،
قزوین، همدان و البرز و به میزبانی استان البرز و شهر کرج برگزار گردید راهی این
شهر میشود، مجری برنامه سعید بیابانکی که از شاعران به نام کشور میباشد، یک به یک
از شاعران هر استان که توسط مسئولان آن استانها به جشنواره معرفی شده اند برای
شعرخوانی دعوت به عمل می آورد، یقیناَ افراد معرفی شده توسط مسئولان هر استان از
بهترین و قوی ترین شاعران شهر و استان خویش بوده و این امری اجتناب ناپذیر است
زیرا بر همگان مشهود است که در صورت معرفی افراد ضعیف به جشنواره و افول سطح کیفی
آثار، متعاقباً سطح جشنواره نیز دچار افول گشته و حال اینکه این جشنواره تحت لوای
نام بلند فجر برگزار گشته و می بایست تمامی قدرت شعر ایران را تجلی گر باشد
در بین شاعران استان
قزوین با نامی برخوردم که نه تنها موجب حیرت بنده ی حقیر، بلکه موجب حیرت تمامی
دوستان همراه گشت و آن هم نام جناب آقای میثم سمیعی زاده بود، ایشان برای قرائت
شعر به پشت تریبون رفته و طبق روال معمول یکی از کارهای ضعیف خود را که هنوز به
محدوده ی شعر نزدیک هم نشده است، ارائه و همچون پیل پیروز مست به جمع
همشهریان بازگشتند، اینکه ایشان بعد از 2-1 سال توانستند تندیس جشنواره ای را بر
دست بگیرند که خیلی از بزرگان شعر استان بعد از سالها به آن دست یافتند بر خلاف
تصور همگان ناشی از نبوغ و قدرت ایشان در زمینه ی شعر نبوده و نیست، شگفت زدگی
دوستان از قرائت نام جناب آقای سمیعی زاده کاملا منطقی و قابل درک بود زیرا ظرف
مدت کوتاه حظور ایشان در کارگاه حوزه هنری استان و انجمن ادبی عبید حتی یک اثر
قابل قبول از ایشان به سمع و نظر هیچ یک از دوستان نرسیده بود و ایشان همواره جزو
دوستان کوششی محسوب و در رده های کارگاهی هم در پایین ترین سطوح قرار داشتند
حال اینکه چرا و
چگونه ایشان بین 12 شاعر برتر استان قرار گرفته و برای ارائه ی اثر به جشنواره ی
بزرگ فجر معرفی شده اند بسیار مبهم و عجیب به نظر میرسد، در صورتی که ما چهره های
مطرح وبرجسته تری داشتیم که می توانستند نماینده شعر استان باشند، نمونه ی بارزش آقای
حبیبی که از پیشکسوتان شعر محسوب میشوند و به گردن من و خیلی از ما حق استادی
دارند. سوال من از آقایان راس امر این است که معرفی یک چنین اشخاصی که حالا باید
سالها خاک صحنه بخورند وقابلیت های زیادی برای انتخاب شدن پیدا کنند ، چه نتیجه
ای جز افول سطح شعرخوانی جشنواره را در پی خواهد داشت؟ بنده با هیچکدام از این
دوستان و آقایان به هیچ وجه خصومت شخصی و دشمنی ندارم حتی با شخص نامبرده و اگر
بخواهیم منطقی هم به قضیه نگاه کنیم ایشان هیچگونه تقصیری ندارند، به هر حال
معرفی شاعران توسط به اصطلاح بزرگان شعراستان صورت گرفته. شخصه خودم را سمت هیچ
جناح و وابسته ی هیچ نهاد و ارگانی نمیدانم
و تنها تمام هدف و تلاشم در جهت بهبود و پیشرفت شعر استان و بعد کشور میباشد و در
تمام سالها فعالیتم در این عرصه تا جایی که توانستم از این مسئولیت سر باز نزده
ام. در انتها تنها مسئله ای که هنوز برای شخص خود من روشن نیست نوع ملاک و ارزش
گذاری اساتید برای چنین انتخاب هایی است که هنوز کسی به آن پاسخ نداده است. دادن
انگیزه و تشویق کردن شاعران تازه کارتر اگر در مسیر منطقی نباشد نه تنها مخرب بلکه
ناکارآمد هم میباشد
آقایان، شما که سنگ این انقلاب را به
سینه میزنید و با همین رفتارهای دو پهلو به خیلی چیزها رسیده اید و دست بر خرخره ی
بودجه ی شعر استان گذاشته و با معرفی اینگونه افراد موجب افول سطح کیفی شعراستان واین
جشنواره میشوید چه خدمتی به ادبیات این مرز و بوم کرده اید ؟!
غریق بر جوی شوم ز
فقر و بی مهری
دریغ
خانه ی من مُزد دولتم
باشد
مجید لـــواف
1390/11/22
پوسته ی من از نوع دیگری بود
ــ ولادیمیر ناباکوف، رمان " چشم " ــ
*
سلام
اول عذر خواهی میکنم بابت تاخیر بیش ازحد
دوم عذر خواهی میکنم از کسانی که نتونستم پاسخگوی محبت ها و کامنتاشون باشم
و سوم شعر سپید جدیدی ست که امیدوارم رضایتتون رو برآورده کرده باشه
منتظر نقد و نظراتتون هستم:
*
از قرص ها که بگذرم
لرزش دستانت را
نمی توان نادیده گرفت
ظرف ها
به شکستنت عادت دارند
دیوارها به صدای بلندت
یک بار بند میکنی به همه چیز
یک بار آنقدر ساکت
که در مبل فرو می روی
به لباس هایت زار می زنی
و همینطور ناخن هایت را می جوی
که بند بند دلم پاره شود
تو دیوانه ای عزیزم !
این را هیچکس نمی داند
جز آینه ای که
پیری را به تو نزدیکتر نشان می دهد
با این وجود
من
هر روز صبح به خیابان می زنم
و به این دلخوشم
که اعصاب آرامت را
از قفسه ی کدام داروخانه ی شهر
می توانم پیدا کنم
سبز و آفتابی باشید
حال همه ما خوب است
اما تو.....
باور نکن!
*
یه جورایی باز احساس میکنم که دیر کردم و بابت این دیر کردم از همتون عذر میخوام
دوس ندارم توی این پست زیاد حرف بزنم
پس دعوتتون میکنم به خوانش یک شعر دیگه از خودم:
*
تنهایی
آنقدر می آید
که هم خانه ات می شود
با تو
سر یک میز می نشیند
چای می نوشد
در تختخوابت نفس می کشد
و آنقدر می ماند
که موهایت رنگ می بازند
سطرهای بعدی این شعر هم
چیزی را عوض نخواهد کرد
در خیابان
در کافه
در اتاق
تنهایی
می آید
می ماند
حوصله ات ترک بر می دارد
و تو
تنها
مشت می کوبی به دیوارها
مشت می کوبی به دیوارها
مشت می کوبی به دیوارها
مشت می کوبی
مشت می کوبی
مشت
مشت
.
.
.
.
سطرهای بعدی این شعر....
حتی
هیچکدام از همسایه ها هم
بویی از جنازه چند روز مانده ات
نخواهند برد
همیشه سبز و آفتابی باشید
اول ــ با سبزترین و آفتابی ترین درودها
سال جدید رو به همه ی شما دوستان گلم تبریک میگم.
دوم ــ ایام تعطیلات عید همیشه برام تلخ وکسالت بار بوده و هست. هیچوقت نتونستم خودم رو با شرایط وفق بدم و شبیه اکثر آدم های دور و برم زندگی مزخرف و مصنوعیم و داشته باشم. این روزا اونقدر خسته ام اونقدر خسته ام که دلم میخواد فقط چشمام و ببندم و برای لحظه ای هم شده این کابوس لعنتی از یادم بره . از خیلی جمع هایی که بینشون هستم و میرم اصلا خرسند نیستم. تازه فهمیدم بین من و اونا چقدر تفاوت وجود داره. هیچکدوم آدمایی که هر کدوم به گونه ای در زندگیم نقش دارند اونطور که باید به من نزدیک نیستن. اونطور که باید درک نمی کنند و اونطور که باید فکر وعمل نمی کنند و این برام خیلی زجرآوره. شایدم اشتباه ازمن باشه. اما می دونم دنیایی که من توی اون دارم نفس می کشم مثل دنیای سطحی و ابلهانه و کودکانه اونا نیست. آدم هایی که تنها تفکرشون در زیر شکمشون جمع شده و اهداف و جهان بینی و آرمان هاشون از نوک بینی شون جلوتر نرفته. بگذریم... هماره و همیشه این موجودات وجود داشتند و دارند و خواهند داشت پس بهتر جای اینکه یه مشت آدم عقده ای و کمبود دارو کم بین و ارشاد کنم، خودم رو تغییر بدم و دلم برای زندگی و فرصت های از دست رفته خودم بسوزه.
بذاریم زمان همه چیز و قضاوت کنه....!!!!
تشکر میکنم از تموم دوستان عزیزم( مجازی ) که توی این مدت یک لحظه هم من وتنها نذاشتند تا یک بار دیگه ایمان بیارم هنوز زنده هستم و هنوز کسانی رو دارم که به یادم باشند.
منم همیشه به یاد همتون هستم.
سوم ــ
بذار دستات و تو دستای سردم
که این کوه یخی از هم بپاشه
می خوام احساس تو با من یکی شه
شاید فردا دیگه فرصت نباشه ...
مطلع یکی از ترانه هامه که چند وقت پیش با صدای دوست عزیزم علیرضا حسین پور ضبط شد و به بازار داغ ترانه اومد. از کلیت اثر راضی هستم. زحمت و حرص و جوش زیادی که علیرضا سر این کار کشید و خورد رو نادیده نمیگیرم. همینطور دوستان دیگرم که هرکدوم به نحوی حامی و پشتیبان ما بودند. از همشون نهایت سپاسگزاری رو دارم. لینک دانلود این آهنگ رو براتون میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.
چهارم ــ
دست در دست ماه / کنار برکه قدم می زنیم / ماه خیس است / تو می لرزی / بارانی ام را به شانه ماه می اندازم / برکه تاریک می شود / تو کجایی ؟!
پنجم ــ با دو شعر این پست رو به پایان می رسانم :
" شعر اول "
تنهایی
اگر بخواهد
از در
که نه !
از همین
پنجره ی کوچک دو جداره هم
به سراغت می آید.
" شعر دوم "
ساده نیست رفتنت
حتی از پشت این پنجره ای
که کوچک به نظر، می آید
سر بر دیوار...
یکی یکی
بوسه هایم را دود می کنم
و از دهان نیمه باز در
بیرون می زنم
ساده نیست...
صبح را به خیابان بیاوری
درختان
ساعت ها
برایت دست تکان دهند
موهایت را
آنقدر فراموش کنی
که باد
تنها
روسری هایت را به خانه ام اضافه کند
جای خالی انگشتانم را
روی پوستت حس کنی
اما
تو
فقط
غروب
را
به خانه می بری
و شب
شعرهای جدیدم را
برای همسرت می خوانی
آفتابی باشید
یک شعر سپید:
می خوابم
تا زنی
که در خیابان پا به پایم بود
پاییز را به خانه ام بیاورد
با موهای طلایی
آنوقت می توانم
چین های پیشانی ام را اتو بزنم
چشم های در فنجان افتاده اش را سر بکشم
و به خش خش تنش
وقتی که راه می رود فکر کنم.
پاییز بدون سر و صدا به خانه آمده...
مه
روی تمام اشیای موذی اتاق می نشیند
تا من خواب ببینم
زنی که پا به پایم بود
کا/ بوس ها را
یکی یکی
از لا به لای این سطرها
بیرون کشیده
و موهایش را
به آخرین درخت خیابان گره
تا فردا
وقتی کلاغ ها
می خواهند بپرند
او را نیز
با خود برده باشند.
منتظر نظرات ارزشمندتون هستم.
سبز باشید
باز عذر میخوام بابت دیر به روز کردنم.
ماحصل این دیر کرد شعر سپیدی ست که به خوانشش مهمونتون می کنم.
این شعر درجشنواره شعر پایداری و دفاع مقدس که ۳۰ آذر ماه برگزار شد رتبه دوم رو کسب کرد
منتظر نقدهای ارزشمندتون هستم:
*
با چمدانی خالی
از جنگ برگشتی.
تنها
یک اسم بودی
در صفحه شناسنامه ام.
نه پیراهن آستین بلندت به کار می آمد
نه کفش هایی که تو را یک روز به خیابان می برد.
تنها دغدغه ات
این صندلی بود
تا هر روز
کنار پنجره بیایی
و به پاهایی که دادی
و جایش درخت کاشته اند فکر کنی.
از جنگ که برگشتی
روز و شب را
در لوله های اکسیژن دود کردی
و مادر پا به پای سرم ها. گریه ...
و با هر آمبولانسی که می آمد
جیغ می کشید
جز آمبولانسی
که برای آخرین بار
سرفه هایت را از کف کوچه جمع کرد و با خود برد.
و تو
از آن روز به بعد
در پشت قاب عکس ایستاده ای
به حال فرزندانت
گریه می کنی.
ما نیز
به احترامت
تنها
یک دقیقه
سکوت می کنیم...!!!
*
سبز باشید
*
سلام
دیر به روز کردنم دلیل موجه ای نداره و حرفیم در موردش نمیزنم.
دعوتتون میکنم به خوانش جدیدترین شعر سپیدم که توی این روزهای تلخ سروده شده
امیدوارم خوشتون بیاد:
شاید همین دیروز بود
موهایت را به آیینه دادی
تا دلتنگی هایم را با خود ببرد
و دیگر هیچ بادی
خواب در هم پنجره ها را به هم نریزد.
من به چمدان کوچکت فکر می کنم
که حرف های بزرگی داشت
به قطاری که تو را می برد
و کوپه کوپه مرا دود می کند.
سرتاسر خانه یخ زده است
شما صدای مرا از جایی می شنوید
که هیچ نشانه ای از حیات وجود ندارد.
*
شاید همین فردا
پرنده ها به سمت خانه باز می گردند
تو به سمت خانه.
آنقدر قند در فنجان قهوه ات حل خواهی کرد
که تلخی این همه سال به چشم نیاید
و من
به در فکر می کنم
که آمدن
یا رفتنت
برایش
هیچ فرقی نمی کند.
نظراتتون و ازم دریغ نکنید.
سبز و آفتابی باشید.
*********************************************************
تور کنسرت رسیتال پیانو آقای اسماعیل خانی از 18 و 19 شهریور ماه شروع میشود و اولین اجرا آن نیز در قزوین میباشد
این اجراها در شهرهای رشت، انزلی، ارومیه، تبریز و ... نیز برگزار خواهد شد
قیمت بلیت این کنسرت در قزوین ۵۰۰۰ تومان می باشد.
لازم به ذکر هست که مکان اجرا در قزوین، خیابان دانشگاه ، کوچه ی پست، آمفی تئاتر کتابخانه امام خمینی خواهد بود.
مراکز فروش بلیت:
- فروشگاه آرایشی بهداشتی پری دریایی ، خیابان فلسطین شرقی ، بین توحید و چهارراه پادگان ، جنب آموزشگاه مایا- تلفن:3347842
- فروشگاه موسیقی سل دو ، میدان میر عماد- تلفن:3325181
- فروشگاه ارمغان ، خیابان شهید بابایی(دانشگاه)- تلفن:3662343
- آموزشگاه ترانه عارف ، چهار راه خیام ، روبه روی بانک ملی- تلفن:2237920
- لوازم التحریر پاپیروس ، خیابان فلسطین غربی ، نرسیده به چهارراه فلسطین- تلفن:3347441
تلفن:3347842
- ورودی کتابخانه امام خمینی(ره) ــ محل اجرای کنسرت
اسماعیل خانی نوازنده ی خوب پیانو می باشند و سابقه همکاری با خوانندگانی چون مجتبی کبیری ، سام اسدی و... را نیز دارند.
**********************************************************
مدت هاست به دلیل برخی مسائل و مشکلات روحی و فشارهای عصبی نمیتونم هیچ گونه شعری بنویسم و دست به قلم ببرم واین بسیار برام دردناک و عذاب آوره.
در این پست هم باز یه شعر سپید قدیمی براتون میذارم.
این شعر در سال88 در جشنواره سلام ( ویژه تمام دانشجویان پیام نور سطح استان ) رتبه اول و کسب کرد.
امیدوارم خوشتون بیاد:
*
خیابان
از اول نام تو شروع می شود
دست در جیب...
با لبانت سیگار می کشد
با پاهایت راه می رود.
خیابان
مرد غمگینی ست
که هر صبح خودش را به تو می زند
و هرشب ،دست خالی می ماند.
دستفروشان کنار صدایت، بساط
در ازدحام چشمانت، اسفند.
در شلوغ ترین چهارراه هم
جدول نشسته است
تنت را حل کند.
ازاینجا به بعد هم کلمات به هم می خورند
تا جایی از شعرت را بند بیاورند.
اصلا
بی.... بی.... بی خیال
خیابان
فقط
چند روزی ست
به سرش زده
عاشقت شود.
*
من و از نظراتتون محروم نکنید.
شاید برای عید نتونم به روز کنم.پس پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید فطر و به تک تکتون تبریک میگم.
سبز باشید.
حتی گردش چرخ هاش رو هم دوست داری
تو، پاشنه های هفت اینچی کفش های چرمی رو هم دوست داری
و رفتن به تمام جشن ها و برنامه هارو
ولی..
اصلا خود من رو دوست داری؟
واقعا من رو دوست داری؟
اصلا خود من رو دوست داری؟
تو، کارت های اعتباری و هواپیماهای شخصی رو خیلی دوست داری
پول واقعا خوشحالت می کنه
تو، هتل ها و لباس های گرون قیمت رو خیلی دوست داری
و همین طور صدای گیتارهای برقی رو....
تو کنسرت ها و استودیوهارو خیلی دوست داری
و تمام پول هایی رو که من به دست می آورم .... عزیزم.
وقتی پشت صحنه هستی و می خوای از کنار دیگران بگذری، با اون عینک دودی سیاه ات
انگار که یه ملکه ای
ولی با این حال طرفدارها همه خوب می شناسن ات
به خاطر اینکه عکس ات تو همه ی مجله ها
هست.
****************************************************************
این روزها آلبوم باید به تو برگردم با صدای خشایار اعتمادی رو حتما بگیرید و گوش کنید.ترانه سرای این آلبوم روزبه بمانی یکی از بهترین ترانه سراهای جوان و مستعد کشورمونه و انصافا هم از لحاظ آهنگسازی و سازبندی و اجرا چیزیش کم نیس و خلایی در اون نمی بینیم و خوب و منسجم هر سه ضلع یه آهنگ " کلام ــ صدا ــ ملودی " کنار هم نشسته و انصافا هم خشایار اعتمادی بسیار عالی اجرا کرده و ترانه های زیبای روزبه رو حروم نکرده.
آلبوم رگ خواب با صدای محسن یگانه رو هم بهتون پیشنهاد میدم تهیه کنید .
****************************************************************
چند طرح کوتاه از خودم:
(1)
دکمه هایت
که باز می شود
تازه می فهمم
چقدر میان ما فاصله بوده است.
(2)
همین که به باغ تنت
فکر می کنم
از چشمانم سیب می افتد.
(3)
از یقه ی پیراهنت
خورشید طلوع می کند
با تو
جهانم پر از روشنایی است.
(4)
می خندید !!!
.
.
.
هی بوسه تعارفش می کردم.
(5)
روی امواج تنت قرار می گیرم
و به دورترین نقطه ی جهان
مخابره می شوم.
(6)
این زمستان هم که بیاید
هنوز
چیزی شبیه چشم های تو را
کم دارم.
(7)
پدر
واژه ی خوبی نبود
برای نداشتن.
*****
دل و دماغ خیلی چیزارو ندارم
این روزها به قدری از همه چیز خسته م که ....
ای کاش می تونستم سرطانت رو ببلعم تا دوباره برگردی.
سبز باشید.
آرام آرام قدم برمی داری، دست روی اشیای زهوار در رفته می کشی، دور اتاق چرخ برمی داری، چرخ...چرخ...چرخ...چر...ومن محو این سماع سکر آور تن تتن تن تو.
پرده های سیاه را کنار می زنی، پنجره را باز می کنی و هوای تازه ای همراه با عطر تو را در ریه هایم استنشاق می کنم. خون داغ و پرهیجانی در رگ هایم به جریان می افتد.از تو، توی در ضمیر من پنهان...توی همیشه ناگهان...توی هوای تازه...هوای حوا.
خانه در تلالو رنگین کمانی، رویایی محو شده است.آبشار گیسوانت حالا دیگر بر روی صخره ی شانه هایت پا می کوبند و پرنده های مرده ی کاغذ دیواری جان می گیرند و دسته دسته به سوی تو پر می گشایند. لهجه این بهت را به خوبی می فهمی.
به خودم می آیم، میخکوب سر جایم ایستاده ام که نزدیکم می شوی...نزدیکتر...نفس...نزدیکتر...نفس...نزدیک...نف...ن...چشم هایم را باز می کنم ودر تنهایی خودم غوطه می خورم.
*******************************************************
۲-خبر شنیدن در گذشت خواننده ی بزرگ و ماندگار کشورمون استاد محمد نوری بسیار برایم ناگهانی، شوک آور و ملال انگیز بود.در باورم نمی گنجه هر روز یک نفر داره از طایفه ی هنر این مرز و بوم کم می شه. دیروز بابک بیات، قیصر امین پور، خسرو شکیبایی، پرویز مشکاتیان، اکبر رادی، نادر ابراهیمی، حمیده خیر آبادی و.... و امروز محمد نوری و فردا.... .
با بسیاری از آهنگ های محمد نوری خاطرات تلخ و شیرین داشتم .حزن و صلابت صداش همیشه باعث برانگیزاندن احساساتم بوده و هست و خواهد بود.
استاد محمد نوری از مدتی قبل به علت بیماری در بیمارستان بستری بود که سرانجام در روز شنبه 9/5/89 دنیای هنر و موسیقی و آواز وبرای همیشه ترک می کنه تا ما به غم از دست دادنش حسرت بخوریم.
به عنوان عضو خیلی کوچک از جامعه هنری به خانواده اون مرحوم تسلیت میگم.
خدایش بیامرزاد.
*******************************************************
۳-کتاب شعر " حوالی مرزهای جهان " گزیده اشعاری است از شاعران جوان دهه هشتاد استان قزوین که با گردآوری و کوشش های فراوان آقای سعید عاشقی توسط انتشارات سخن گستر به چاپ رسیده است. جمع آوری این اشعار از دو سال قبل صورت گرفته و زمان سروده شدن شعرها مختص به همان برهه ی زمانی است که بعد ازطی این مدت طولانی و گرفتن مجوز بالاخره برای نمایشگاه کتاب تهران امسال منتشر شد که متاسفانه به علت برخی مسائل نشد زودتر این خبر و منعکس کنم.
این کتاب در 1000 نسخه وبا قیمت 1500 تومان در تمام کتابفروشی های سراسر کشور به فروش می رسد و می توانید تهیه کنید.
*******************************************************
۴-روز دوشنبه 11/5/89 حوزه هنری قزوین میزبان آقای سعید بیابانکی« شاعرــــ طنز پردازــ منتقد » مطرح بود. این جلسه با عنوان "بررسی زبان در شعر " در کارگاه شعر حوزه هنری با حضور مخاطبین قابل توجهی برگزار شد.
در این جلسه سعید بیابانکی چند شعر طنز و جدی برای حاضرین قرائت کردند.
در انتها نیز تعدادی از شاعران کارگاهی استان به خواندن اشعارشان پرداختند.
*******************************************************
و در آخرهم یک شعر سپید بسیار قدیمی از خودم میذارم که امیدوارم نظراتتون و ازم دریغ نکنید:
چقدر از این تخت پایین نپریده باشم
خوب است؟؟؟
اینجا ، جای خیابان
اتاق های چند در چند در سرم قدم می زنند.
حیاط هایی که خلوت نیستند
و دیوارهاش که از کمر این شعر هم بالا رفته اند.
حرف ها به زور مسکن خواب می شوند
خواب ها به حرف زور، بیدار
دردهایی هم هست که گاه با سیگار دود
گاه با تازیانه.
اینجا چه می کنم؟
صدایم به صدای تلویزیون شما هم نمی رسد.
حتی پرستارهایتان شبیه خواهرم نیستند
من به گوش های شما مظنونم.
نمی دانم عکس هایم را کجا بگذارم؟
رویاهایم را با چه کس بگویم
و شب ها آزادانه
خواب کدام زن را می توانم ببینم؟
مطمئن هستم
این تیمارستان است
که دیوانه شده!!!!
منتظر تک تک شما عزیزان هستم
سبز باشید.
کلمات کلیدی:مجید لواف-دلکده-حوزه هنری-حیات خلوت-شعر-شعر سپید-غزل- رویا- حوالی مرزهای جهان-تیمارستان-بررسی زبان